سلام دوست خوب من...آره اين وبلاگ پدرامه كسي كه 10 ساله عشقش اونو تنها گذاشتو رفت پیش معبود.... كسي كه عشقش به وعده هايي كه به اون داده بود نتونست وفا کنه.... اما ...پدرام هنوز اميدواره..هنوزم دوسش داره ..آخه اون فقط روحشو از پدرام مخفي كرد اره اون جسمش رو نبرد ....الان بين عشق منو اون فاصله اي نيست حدود يكو نيم متر همين من رو زمین اون... .....پس عزيزم *جونم*نفسم*وعده ما جلوي پل صراط..... باشه.......يادت نره ها بین عشق منو تو فاصله ای نیست

برگشت دوباره
 
 
 
 
 
 
ای خدا چه حکمتی واسم رقم زدی؟؟؟؟؟
من که تو این دنیا کسیو ندارم..... البته غیر یه خاله که اونم اینجا نیست......
چرا منو برگردوندی... چرا..... نیلوفرم منتظرمه خداجونم......
چرا منو برگردوندی.... اونم تو این ماه عزیز...........
چه حکمتی نهفتست....... خدا جونم......
 
بیا دوباره

 

دیشب تو فکرت بودم.

باز به یاد اون روزا اشکام جاری شد و نبودی تا پاکشون کنی.

نبودی، نشستم با درو دیوار دردل کردم.

سوار ماشین شدم رفتم سمت دریا.

دوباره نشستم همون جای همیشگی، کنار آب، نبودی آب تو صورتم بپاشی.

میخواستم بخونم ولی، نبودی بامن زمزمه کنی.

بازم نشستم برات نامه نوشتم، نبودی که بخونی.

شبای جمعه که یاد اون روز جمعه میافتم باهم تو ارک قدم زدیم و بارون گرفت.

بی وفا دلم برات تنگ شده کجایی سرو صدایی ازت نیست ...

یواشکی نگات میکردم، کجایی نگام کنی تا سرمو بندازم پائین.

یه یادگاری ازت دارم، اونم هدیه ی قشگ تنهایی، بلد نیستم چه جوری حرفامو بهش بگم.

دیگه حتی تو خوابم نمیای، راستشو بگو، تو خواب کدوم غریبه میری.

بیا بازم دلم برات تنگ شده.

یادته وقی دلت برام تنگ میشد، وقتی که ازکنارت بی تفاوت رد میشدم میگفتی جون من یه نگاه کن.

به جون تو کسی نیست که دلتنگیامو با یک نگاش آروم کنه.

به خاطر اون روزامون یه بار بیا کنار دریا.

 

فلم من

       

 

زندگی من به یه قلم و پاره ای کاغذ بستگی داره ...

 

اما این روزا قلم و کاغذی سفید پیدا نمیشه. پس کجا حرفامو بنویسم ؟؟؟

 

قبلا رودررو همه چیزو به تو میگفتم و تو چه شکیبا به اونا گوش میدادی ولی ...

 

ولی حالا کسی نیست که براش حرف بزنم ...

 

از اون موقعی که تو رفتی یه قلم و تکه ای کاغذ مرحم درد ای من شد .

 

باید اعتراف کنم که قلبت حتی از دریا ها هم بزرگ تره .

 

میدونم اگه بودی و این جمله رو میگفتم و تو میشنیدی با لبخندی میپرسیدی .چرا قلبم باید انقدر بزرگ باشه؟

 

چون تا حالا هزاران کاغذ و هزاران قلم بخاطر نوشتهام تموم شدند و به پای حرفام سوختند .

 

ولی تا یادم میاد تو برای شنیدن حرفای بی پایانم همیشه حاضر بودی ...

 

میخوام فریاد بزنم  کجایی ؟هنوز صدامو میشنوی ؟

 

سوال ها همیشه هستن ولی به سوال های من هیچوقت جواب داده نشد ...

 

کاش صدام به گوشت میرسید و باز با لبخند منو میبوسیدی ...

 

اینجا همه میگن که تو خیلی دور شدی .

 

اما من باور نمیکنم .اگر اونقدر از من دوری پس چرا من هنوز نفس میکشم ؟

 

دیروز یازدهمین سال از دست دادن نیلوفرم بود........ برای شادی روح همه رفتگان لطفا یه صلوات بفرستین.....

اما میدونم

 

نـمـی دونـم مـنـاسـب تـریـن حـرف ، مـنـاسـب تـریـن حرکت کی باید بـاشه 

ولی مـیـدونـم ، جـلـوی اتـفـاق رو نباید گرفـت گـاهـی هـم بـهـتره اتـفـاق رو جـلو بـینـدازی مـثـلـاً

وقت رفـتـنـت کـه می شـه یـکـبـاره بـرگـردی بگی دلـم نـمـیخـواد بــرم

وقت رفـتـنـش کـه مـی شـه دسـتـش رو بـگـیـری بگی دلـم نـمـیـخـواد بــری 

وقـتـی یکی بـهـت میگه پـیـشم بـمـون درنـگ نـکـن ... پـیـشـش بـمـون

وقتی دلت می خـواد پـیـشـش بـمونی ..غـرور نـداشـتـه بـاش . بـگـو ...

دوسـتـت دارم ... دلـم مـی خـواد پـیـشـت بـمـونـم

بـگذار اتـفـاقِ دوسـت داشـتـن هـر چـه زودتـر بـیـفـته ...

شـاید نـسـلِ مـآ وقـتِ زیـادی بـرای عـشـق ورزیـدن نـداشـتـه بـاشـه

حیف

 

        

دارم let me be ur hero انریکه رو گوش میدم.به یاد اون روزا...

حیف اون روزا که طی شدن...

نه دلم واسه گذشته تنگ شده و نه از آینده تصویر مشخصی دارم.

میدونی گاهی لازمه یه اتفاقایی تو زندگی آدم بیفته.

یه کم هیجان و تحرک. تا این شله قلم کار زندگی یه کم زیر و رو بشه!

منم دلم هوای همچین اتفاقی رو کرده.

نمی دونم یه مسافرت یه آشنایی جدید یه موفقیت.

خلاصه یه چیزی لازمه تا جلوی این یکنواختی ها رو بگیره.

وای خدا تو میدونی چی میخوام.

می دونم که همیشه واسه تفریح و وقت گذاشتن واسه خودم یه بهانه ای دارم.

فعلا که کارو کارو کار.

دلم داره پر میزنه واسه کلاسای دانشگاه.

انقدر دلم تنگ اون روزاست که خدا میدونه.

کاش تابستون بتونم کارایی که میخوام و انجام بدم.

گمونم جنون ادواری داشته باشم!

پارسالم همین موقع ها اوج آشفتگی فکریم بود.

فقط و فقط واسه این کار می کنم که سرم گرم باشه که از دور وبریام ببرم

...............

 

بايگاني

بين عشق منو تو فاصله اي نيست

چه قدر سخته تو تابستون با غريبي آشنا شي يا اينکه وقتي بهار شه يه جوري ازش جدا شي چه سخته بي بهونه ميوه کال رو چيدن به خدا کم غصه اي نيست چند روزي تو رو نديدن چه سخته اون کسي که ميگفت واسه چشات ميمره بره و ديگه سراغي از تو و چشات نگيره گفتي که منو دوست نداري گله اي نيست بين عشق منو تو فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده گفتي که بايد بروم حوصله اي نيست گفتم که کمي فکر خودم باشم انوقت جز عشق تو در خاطر من شعله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

امکانات
لينکها در صفحه جديد

کليه حقوق محفوظ است