سلام دوست من...آره اين وبلاگ پدرامه كسي كه عشقش به اون خيانت كرد كسي كه عشقش به وعده هايي كه به اون داده بود وفا نكرد....اما ...پدرام هنوز اميدواره..هنوزم دوسش داره ..آخه اون فقط روحشو از پدرام مخفي كرد اره اون جسمش رو نبرد....الان بين عشق منو اون فاصله اي نيست حدود يكو نيم متر همين .....پس عزيزم *جونم*نفسم*وعده ما جلوي پل صراط باشه.......يادت نره ها بین عشق منو تو فاصله ای نیست


خداحافظ ايران

                      

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

 

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !

 

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.

 

تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت  وعشق  همچنان عشق بماند ؟

 

عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .

 

جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .

 

احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .

 

 **********************************************

در كنارت خواهم ماند

 

روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

 

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده ای

 

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

 

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

 

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

 

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

  

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

 

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

 

همه چيز آشفته است

 

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

 

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

 

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

 

چه شب سرد نمناكي است

 

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

 

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

 

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

 

من نمي دانم تو كه هستی

 

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

 

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

 

شايد من عقل خود را از دست داده ام

 

چه شب سرد نمناكي است

 

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

 

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

 

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

-********************************************

    این متنو واسه آخرین بار و آخرین مطلب مینویسم....از بچه گی تنها بودم

تو سخت ترین شرایط یکی همراهو همیارم شد اما.........

عاشقونه دوسش داشتمو...... دارمو...... هستم........

اینم انگار تقدیر من بود که تو این سن....................

باید برم .....واسه همیشه...امدوارم اونجا آدماش مثل اینجا ادعای انسانیت نداشته

باشن (البته بلا نسبت شما)..........(من تا ۲ تير ۱۳۸۶ تو ايرانم و بعدش......)

                   خداحافظ دوستان خوب من

                   خداحافظ عزیزان من

                    و

                    خداحافظ ایران من..........

                  

                           

 

 

       

                           

                 آنچه به راستي از زندگي تمنا داري در اين جهان سراغ نتواني کرد.

تمامي آنچه مشتاقي و آرزومند، نهفته به درون توست و ديگر هيچ جا يافت نمي شود.

در اعماق دل خويش جستجو کن و چون با تو راز گويد روشني پيام را در پندارهاي باطل مپيچ. او يگانه پيامبر توست ، پيغام را درياب که دل، تنها راه هموار است به جانب عشق، شادماني و سرشاري.

آنچه در دست هاي تو بگنجد فراتر از قامت دست نرود اما خيالي که بر دل نشيند همواره فزوني يابد، وسعت پذيرد و جاودانه در گستره هاي تکامل ريشه دواند.

دل را وسعتي است به پهنهء گيتي و جايگاه عشق است تا در او جاي گيرد و لبريزش کند و اين معناي مطلق زندگي است .

 

              

امشب در تلاطم خاطره ها … بار ديگر خاطره ي تو را مي نگرم و براي تو نغمه اي نو
مي سرايم …

خاطره ي تو را مي نگرم … اي صميميت آشنايي    تو که از اوج آسمانها برايم رنگين کمان

مهرباني را ارمغان آوردي .

تو که برايم از کرانه هاي درياي زندگي   صدف هاي خوشبختي را هديه آوردي .

تو که براي سينه هاي تشنه تر از کوير    شعر باران را مي سرايي .

تو که خورشيد را به ميهماني رويش گلها فرا مي خواني و گل يخ را به شکوه لبخند

قناري ها مي رساني .

اي سايه ي حيات که بر صفحات دلم با قلم عشق رنگ صداقت را مي کشي … اي شور

 زندگي در پرواز شاپرک ها

تو بهانه اي هستي براي آواز چکاوک ها و اميدي هستي براي بازگشت پرستوها .

اي افسون روزهاي پاييزي … امشب روياي تو را مي نگرم … روياي سپيدي که بر دشت گلواژه هاي شعرم از عشق مي گويد .

محال است کسي طنين پنهان تو را در التهاب يک نويد نشناسد …

در انتهاي شبهاي سرد زمستاني   تو سبزينه اي هستي که از شوق روزهاي بهاري

مي گويي .

نمي دانم   ولي شايد روزي نغمه ام ترانه ي ماندگاري بر لبان عشاق شود

قول می دهم ....

                           

                            

تمام لحظات بارانی توی پياده روهای خيس يادت هست ؟

خاطره آن درخت سبز را که کنارش قول دادی به اندازه همه روزهای بارانی با هم باشيم ؟

حالا هر روز صبح به انتظار ابری ... پنجره را باز می کنم

اما سالهاست که ابر تنها می آيد ...

ولی باران ...... هيچ

و هر شب دعا می کنم که فردا باران بيايد

حتی از روی دلتنگی

قول می دهم که بگويم :

هنوز هم دوستت دارم ......

......................................................

     این بهاری که گذشت چهارمین بهاری بود که تو پیشم نیستی ....یه معذرت خواهی هم

بهت بدهکارم که امسال موقع سال تحویل کنارت نبودم آخه واست که گفته بودم باید میرفتم

     اما از وقتی که به ایران برگشتم هر وقت بیکار باشم میام پیشت....

از من دلگیر نباش باشه گلم...............

بايگانی

بين عشق منو تو فاصله ای نيست

چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی يا اينکه وقتی بهار شه يه جوری ازش جدا شی چه سخته بی بهونه ميوه کال رو چيدن به خدا کم غصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن چه سخته اون کسی که ميگفت واسه چشات ميمره بره و ديگه سراغی از تو و چشات نگيره گفتی که منو دوست نداری گله ای نيست بين عشق منو تو فاصله ای نيست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست گفتم که کمی فکر خودم باشم انوقت جز عشق تو در خاطر من شعله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

امکانات
لینکها در صفحه جدید

کليه حقوق محفوظ است