سخنی با خدا

خداوندا در تنهاییم سراغ تو میگردم

 نکند تنهایم بگذاری

 نکند همچون غریبی که در غربت به دنبال آشنایی میگردد

 به جست و جوی توبگردم وپیدایت نکنم و بر غربت خود بگریم

 نکند همچون ستاره ای درخشان اما تنها وثابت در عمق سیاهی شب

 تا طلاع بسوزم وجان ببازم و نتوانم راه رسیدن به ماه را پیدا کنم

 من همانند یتیمی که به جز والدین خود چیزی نمی خواهد

 وچیزی هم قبول نمی کند راه رسیدن به درک بزرگی تورا از تو میخواهم

 وبه جز این هیچ چیز...

 پس از تو طلب این دارم که یاری من حقیر کنی

 در همه جا و در همه چیز...

 

به دلایل شخصی تا دو ماه آینده آپ نمیکنم.....آرزومند شادیهایتان.. پدرام pedrams96@yahoo.com

کاش بعد از همه نقشهام… کسی می آمد ماسک را از روی صورتم بر میداشت! میگفت… حالا از دردهایت بگو… من گوش میکنم

 

 

/ 13 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
asal

ممنون از اینکه سرزدی حتما سعی میکنم بیام وبلاگت ونظر بدم

fafaee

یکرنگ که باشی زود چشمشان را میزنی خسته میشوند از رنگ تکراریت این روز ها دوره ی رنگین کمان هاست ......!

bahar

vebet jalebe batbadol link movafeghi

bahar

vebet jalebe batbadol link movafeghi

bahar

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی...

bahar

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی...

tahmine

سلام دوست عزیز ممنون که به وبم سر زدی [گل]

nazi

وبلاگت قشنگه عزیزم منون اومدی وبلاگم سرزدی[قلب]

bahar

وای که زندگی چه تئاتر غم انگیزی است... وقتی که خسته ای میخواهی که نباشی.... و وقتی که میخواهی نباشی جرات نبودن را نداری.... و باز تو میمانی تنها با خستگیت و غم هایی که داری و بد تر از آن، همان بغض بزرگ و نشکسته ای که در گلو داری... وشاید هم دنبال بهانه ای برای گریه کردن و آن بهانه را در آکوردهای غمگین یک موسیقی جستجو میکنی تا اشک چشمانت را جاری کنی.... و تو نمیدانی که تنها بودن یعنی چه... و تو نمیدانی که شبها بیدار ماندن و با چشم خیس خوابیدن یعنی چه.... salam aziz khobi emroz

bahar

وای که زندگی چه تئاتر غم انگیزی است... وقتی که خسته ای میخواهی که نباشی.... و وقتی که میخواهی نباشی جرات نبودن را نداری.... و باز تو میمانی تنها با خستگیت و غم هایی که داری و بد تر از آن، همان بغض بزرگ و نشکسته ای که در گلو داری... وشاید هم دنبال بهانه ای برای گریه کردن و آن بهانه را در آکوردهای غمگین یک موسیقی جستجو میکنی تا اشک چشمانت را جاری کنی.... و تو نمیدانی که تنها بودن یعنی چه... و تو نمیدانی که شبها بیدار ماندن و با چشم خیس خوابیدن یعنی چه.... salam aziz khobi emroz